تورامن چشم درراهم...
شبا هنگام که ميگيرند تلاجن سايه ها رنگ سياهي
زان دل خستگانت راست اندو هي فراهم...
شبا هنگام که ميگيرند درآندم بر جا دره دها چون مرده ماران خفته اند
تورا من چشم درراهم...
درآن نوبت که بندد دست نيلو فر به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه من ازيادت نمي کاهم
[26/9/1386- 1:8 ص] عشق من[10/5/1386- 1:2 ص] زندگينامه آيت الله مشکيني[6/5/1386- 1:9 ص] علي اي هماي رحمت[31/4/1386- 2:35 ص] الهي صبرني..[29/4/1386- 2:13 ص] تو را من چشم در راهم[28/4/1386- 1:17 ع] خدايا...[28/4/1386- 12:20 ع] کشف آتش
نام:
ايميل: